العلامة المجلسي
386
حياة القلوب ( فارسي )
مادرش بيرون رفت تا بر صفا ايستاد وفرياد زد : آيا در اين وادى انيسى هست ؟ جوابي نشنيد ، پس رفت تا مروه باز ندا كرد وجواب نشنيد ، برگشت به صفا وباز ندا كرد وجواب نشنيد ، تا آنكه هفت مرتبه چنين كرد - پس سنّت چنين جارى شد كه هفت شوط سعى كنند ميان صفا ومروه - پس جبرئيل به نزد هاجر آمد وگفت : تو كيستى ؟ گفت : من مادر فرزند ابراهيمم . گفت : إبراهيم شما را به كي گذاشت ؟ هاجر گفت : من نيز به أو گفتم وقتي كه خواست برگردد كه ما را به كي مىگذارى اى إبراهيم ؟ گفت : به خداوند عالميان . جبرئيل گفت : شما را به كسى گذاشته است كه البتة كفايت مهمات شما مىكند . پس حضرت فرمود : مردم احتراز مىكردند از آنكه مرور ايشان به مكة واقع شود براي آنكه آب در آنجا نبود ، پس إسماعيل پاهاى خود را به زمين مىسائيد از تشنگى ، ناگاه آب زمزم از زير قدمهايش جارى شد ، پس هاجر به نزد إسماعيل آمد وجريان آب را مشاهده نمود ، متوجه شد به جمع كردن خاك بر دور آب كه جارى نشود ، واگر آب را به حال خود مىگذاشت هرآينه هميشه جارى مىبود ، وچون مرغان آب را ديدند بر آن جمع شدند ، ودر آن وقت جمعى از سواران يمن مىگذشتند ، چون مرغان را در آن موضع ديدند گفتند : اين مرغان جمع نشدهاند مگر بر آبى . چون آمدند به نزد آب ، هاجر به ايشان آب داد وايشان طعام بسيار به أو دادند وحق تعالى به سبب آن آب براي ايشان روزى جارى گردانيد كه پيوسته قوافل بر ايشان مىگذشتند واز آب ايشان منتفع شده طعام به ايشان مىدادند « 1 » . وبه سند معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : حق تعالى امر فرمود إبراهيم را حج بكند وإسماعيل را با خود به حج ببرد وأو را در حرم ساكن گرداند ، پس هر دو به حج رفتند بر شتر سرخى وبا ايشان كسى همراه نبود بغير از جبرئيل ، چون به حرم رسيدند
--> ( 1 ) . علل الشرايع 432 .